بارها و بارها
با تو تنها بوده ام در ذهن خویش
و در رویاهایم
در آغوشت گرفته ام هزاران بار.
گاه می بینمت
کز کنارم میگذری
یا که در آستانه در
با لبخندی به من سلام میکنی!
با خودم میگویم آیا تو به دنبال من می گردی؟
یا من به دنبال تو.
این را از چشمانت نمی فهمم
از لبخندت نیز نمی فهمم.
آرزو دارم...
که در آغوشت بگیرم نه در رویا.
و پرتو خورشید را لابلای موهایت ببینم.
و به تو هزاران بار بگویم
آنچه را که تا بحال نگفته ام.
|