یادداشتهای یک مالیخولیایی
اجتماعی-عاشقانه
شنبه 29 بهمن ماه سال 1384
ورق پاره های هفتگی

 

 

 کودک که بودم از روزهای یکشنبه و دوشنبه و سه شنبه  

بدم میومد. یه معلم ریاضی داشتیم که این سه روز میومد.

یه خودکارسبز هم داشت که هر کس درس نمیخوند؛ خودکار

رو میگذاشت لای انگشتاش و حسابی فشار میداد. با این که

من هرگز گرفتارش نشدم؛ اما از آن به بعد از خودکار سبز

بیزار شدم.

بزرگتر که شدم؛ شنبه ها که اول هفته بود و باید دوباره میرفتم

مدرسه،حس بدی داشتم.

بعد از ظهرهای آدینه هم که خود بخود عذاب آور بود.فکر میکردم

آدم و حوا در یک بعد از ظهر جمعه از بهشت رانده شدند!

از وقتی که با تو آشنا شدم از روزهای چهارشنبه و پنج شنبه

هم نفرت دارم.چون تو از این روزها بدت میاد.

اما از وقتی که حس کردم میخواهی ترکم کنی ؛ از همه روزهای

هفته بیزارم.

حالا دیگه همه روزها برای من یک رنگ و نفرت آور شده .مثل همون

خودکار سبز!

 

 

 

 

 

 

 

 


چهارشنبه 26 بهمن ماه سال 1384
قهرمان

 

   قهرمان هنوز به دنیا نیامده  همه از اعمال او خبر دارند .

 از دلاوری هایش و خاطر خواه های طاق و جفتش.

 سرانجام یک روز به دنیا می آید .

 همه یادشان میرود چه چیزهایی از او می دانسته اند.

 دوره می افتد به همه یاد آوری کند.از ناامیدی جان به

 سر میشود بی آنکه  کسی را بیابد که به شرح دلاوری هایش

 گوش کند از اعمالش خبر بگیرد  و از خاطرخواه های طاق

 و جفتش.

 قهرمان می میرد بعد همه یادشان می افتد.مگر می شود

 فراموش کرد.

 حالا همه می خواهند جبران کنند و عذر بخواهند.

 اما قهرمان مرده است.

  و منتظر به دنیا آمدن.

               

      آندره کودرسکو

 


جمعه 7 بهمن ماه سال 1384
سوگند

 

سوگند به بلندی بالای تو !      که

دست من...         در رسیدن

 

به دامن بلند تو

 

کوتاه نمیاید.

 

 

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 16720