یادداشتهای یک مالیخولیایی
اجتماعی-عاشقانه

سه محصول در یک بسته Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387
ورق پاره های بهانه

 

از دست این میگرن لعنتی!

صبح با سردرد بیدار شدم...دیگه عادت کردم...

اما وقتی سردردهای تو شروع میشود ، تمام وجود من هم با تو میلرزد. مغزم تیر میکشد، و قلبم تو را فریاد میزند.

من عادت ندارم چشم های درشت و زیبای تو رو ،قرمز و ورم کرده ببینم...اونوقت داغون میشم.!

بارها با خودم فکر کردم که دوست داشتن چشمهات برام مهمتره یا دوست داشتن خودت؟

دوباره دلم بهونه چشمات رو گرفته.!

 

 

 

 


یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387
کارد میوه خوری

 

همراه زنی که دوستش داشتم خانه مان را تمیز می کردیم که کاردی زیر یخچال پیدا کردم.کارد میوه خوری کوچکی بود که سال ها پیش گم کرده بودیم و از یاد برده بودیم.کارد را به زنی که دوستش داشتم نشان دادم.او گفت:ای وای کجا پیداش کردی؟بعد از آن که گفتم کارد را روی میز گذاشت و به اتاق دیگر رفت تا به کار نظافت برسد.آشپزخانه را که تمیز میکردم یاد اتفاق چهار سال پیش افتادم که باعث شد کارد زیر یخچال برود.

شام مفصلی خورده بودیم و جام ها را پی در پی خالی کردیم.همه ی چراغ ها را خاموش کردیم لباس هایمان را در اوردیم و به رخت خواب رفتیم.فکر کردیم باید حسابی حال کنیم...اما نمی دانم چی شد که موقع عشق بازی دعوایمان شد.هر دو حسابی قاطی کردیم.از این تجربه ها نداشتیم.خیلی عصبانی بودیم.حرف های تندی به زنی  زدم که دوستش داشتم توی رخت خواب مرا با لگد زد.بلند شدم و رفتم به آشپزخانه.کورمال کورمال دنبال صندلی گشتم و نشستم.می خواستم دستم را به میز تکیه دهم و سرم را روی دستم بگذارم اما حس کردم ظرف های نشسته مانع است.خیلی دلخور بودم.هرچه روی میز بود به یک ضرب ریختم زمین.چنان صدایی کرد که ترسیدم.بعد هم سکوت بود.حس غم و اندوهی به من دست داد.فکر کردم همه چیز را شکسته و خرد کرده ام . کلی نا امید شدم. گریه ام گرفت.زنی که دوستش داشتم به آشپزخانه آمد و از من پرسید حالم خوب است؟گفتم :بله.چراغ را روشن کرد و به کف آشپزخانه نگاه کردیم.چیز زیادی نشکسته اما کف آشپزخانه کثیف بود.دوتایی خندیدیم وبعد به رخت خواب برگشتیم و مشغول شدیم.صبح روز بعد آشپزخانه را تمیز کردیم اما کارد را ندیدیم.

می خواستم از زنی که دوستش داشتم بپرسم که آن قضیه یادش مانده یا نه.از اتاق بغلی آمد و کارد را از روی میز برداشت و بی آنکه یک کلمه حرف بزند  کارد را از روی میز برداشت و هل داد زیر یخچال.

                                

                                                                        مایکل اپنهایمر

                                                                         ترجمه:اسدالله امرایی

                                                                            

 


یکشنبه 12 اسفند ماه سال 1386
ورق پاره های تخیل

 

 برگ برگ نوشته هات رو میخونم برام نوشتی:

 

"تو بلندای آن هرمی هستی که فرعون تخیل میتواند ساخت

 و من ؛

 آن مور که بزرگی تو را در چشم نمیتواند داشت."

 


سه شنبه 11 دی ماه سال 1386
چامه

 

 این روزها این گونه ام حریف!

فرهاد واره ای     که         تیشه خود را گم کرده است.

آغاز انهدام چنین است...

این گونه بود!  آغاز انقراض سلسله مردان     

یاران!

وقتی صدای حادثه خوابید      بر سنگ گور من بنویسید،

"یک جنگجو که نجنگید    اما شکست خورد."

               

                                                                  نصرت رحمانی


سه شنبه 22 آبان ماه سال 1386
ورق پاره های تهوع

 

 دوباره دارم کتاب تهوع از سارتر رو میخونم ؛ برای بار چهارم.

همیشه وقتی یه مقدار از کتاب رو که میخوندم دیگه نمیتونستم ادامه بدم ؛

 چون حالم بد میشد.! اما این بار میخوام تا آخرش بخونم!

داستان مردى که روزی با لمس شنهای ساحل درچار حالتی تهوع آور میشه

و این احساس هر روز در او بیشتر و بیشتر مى شه و دنیاى بیرون براش تحمل ناپذیر!

مى فهمه که تهوع در او ریشه دوانیده تا آنجا که نه تهوع در او که او در تهوع غوطه مى خوره.

و بعدشروع میکنه به نوشتن اتفاقاتی که براش رخ می ده و نمی تونه آنها رو درک کنه

می نویسه تا بتونه درکشون کنه...

وای...نازنینم ! این حالت تهوع داره داغونم میکنه!

 

 

 


دوشنبه 14 آبان ماه سال 1386
خسته

 

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بال‌های استعاری

لحظه‌های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگی‌های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین
سقف‌های سرد و سنگین، آسمان‌های اجاری

با نگاهی سرشکسته، چشم‌هایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم‌انتظاری

صندلی‌های خمیده، میزهای صف کشیده
خنده‌های لب‌پریده، گریه‌های اختیاری

عصر جدول‌های خالی، پارک‌های این حوالی
پرسه‌های بی‌خیالی، نیمکت‌های خماری

رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم
شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری

عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
در ستون تسلیت‌ها، نامی از ما یادگاری

 

                                                 قیصر امین پور


چهارشنبه 9 آبان ماه سال 1386
از دل نرفته ها

 

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی، لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم

اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم

اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم!

اگر خنجر دوستان، گرده ایم؟!

گواهی بخواهید، اینک گواه

همین زخمهایی که نشمرده ایم!

دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست، عمری به سر برده ایم.

                           قیصر امین‌پور درگذشت.!            


سه شنبه 3 مهر ماه سال 1386
این روزها

 

 این روزها فرصت دیدارها مثل خواب سنجاقکها کوتاه است.

و فاصله دیدارها مثل شب یلدا دیر به دیر.

این روزها که عشق را بسته بندی و صادر میکنند

و احساس کالای تجارت جهانیست

و بهای هر بوسه به بهای یک بشکه نفت سیاه در بازاربورس است

بوسه های تو مرا ورشکسته کرده اند.

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 16116